تبليغاتX
اشــک عــشــق


اشــک عــشــق

خـاطرات یک عـاشق دلسوختـه

سلام دوستـــان عزیزم

خیلی وقت بــود که می خواستم بیام تا آپ کنم و باقی داستانم را برایتان بازگو کنم اما راستش خیلی وقت بود

که می خواستم نامه ای که خسرو برایم نوشته بود و در وبلاگم بزارم و یه جورایی دو دل بودم که امروز تصمیم گرفتم که این نامه و برای شما دوستای خوبم همانطور

که برایم نوشته بود بنویسم

لطفاً برای مطالعه نامه خسرو به ادامه  مطلب بروید



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23ساعت 13:15 توسط ریتا| |

این ادامه داستان آپ قبلی ام است و شما دوستان خوبم برای اینکه نسبت به ماجرا آگاه باشید لطفاً اول آپ قبل و مطالعه کنید

بعد از اون روز که خسرو از روبرویی با همکارم کناره گرفت نسبت به من نیز شکاک شده بود و هر شب قبل از ساعت 9 به جلو شرکت می آمد و منتظر من بود و از پنجره که طبقه همکف بودیم به تماشای من می نشست و اگه من با همکارم صحبت می کردم خیلی ناراحت می شد و کلی باهم دعوا می کردیم . اما من که علاقه بسیاری به عیسی مسیح داشتم و مدام این تشنگی دانستن از مسیح در من بیشتر می شد و هر چه بیشتر از همکارم می شنیدم بیشتر این تشنگی و احساس می کردم و بیشتر احساس خلاء در زندگیم و کمبود وجود محبت خدا و در زندگیم حس می کردم و بیشتر دوست داشتم از او بدانم  .


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 21:9 توسط ریتا| |


سلام دوستان خوبم

امیدوارم که حالتون خوب باشه

من این وبلاگ و ساختم بخاطر اینکه خواستم کمی از تجربیات شخصی خودم در آن بنویسم و شما نیز در این راستا با من سهیم باشید

من در خانواده ای نسبتاً مرفه بدنیا آمدم پدرم امیر ارتش و مادرم نیز در زمان پادشاهی آریامهر ایران ( اعلی حضرت همایون محمد رضا شاه پهلوی ) پرستار بود

من در رشته معماری تحصیل کردم و رشته ام را خیلی دوست می داشتم اما از کودکی علاقه خاصی به موسیقی مخصوصاً ارگ داشتم و همیشه آرزو می کردم که بتونم یک کیبوریست خوب بشم

تنها دختر خانواده هستم و 2 تا برادر دارم که از من بزرگتر هستند البته لوس نیستماااااااااا

خیلی از خصوصیاتم پسرانه بود ، آخه با 2 پسر بزرگ شده بودم و چشم باز کردم اونا رو دیدم در زمان تحصیل نمی تونستم دوستی داشته باشم چون در اون سن ، دخترا به فکر دوست پسر بودند اما در نظر من خیلی مسخره می اومد و می گفتم که آخه مگه می شه که آدم با پسر دوست بشه مثل دوستی که اینا می خوان ؟؟؟؟؟؟؟ حالا بماند که چه دوستی مد نظرشون بودااااااااااا

بقیه داستان و در ادامه مطلب بخونید




ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 18:40 توسط ریتا| |


Design By : Night Skin