اشــک عــشــق
خـاطرات یک عـاشق دلسوختـه
سلام دوستـــان عزیزم خیلی وقت بــود که می خواستم بیام تا آپ کنم و باقی
داستانم را برایتان بازگو کنم اما راستش خیلی وقت بود که می خواستم نامه ای که خسرو برایم نوشته بود و در
وبلاگم بزارم و یه جورایی دو دل بودم که امروز تصمیم گرفتم که این نامه و برای شما
دوستای خوبم همانطور که برایم نوشته بود بنویسم لطفاً برای مطالعه نامه خسرو به ادامه مطلب بروید این ادامه داستان آپ قبلی ام است و شما
دوستان خوبم برای اینکه نسبت به ماجرا آگاه باشید لطفاً اول آپ قبل و مطالعه کنید بعد از اون روز که خسرو از روبرویی با همکارم
کناره گرفت نسبت به من نیز شکاک شده بود و هر شب قبل از ساعت 9 به جلو شرکت می آمد
و منتظر من بود و از پنجره که طبقه همکف بودیم به تماشای من می نشست و اگه من با
همکارم صحبت می کردم خیلی ناراحت می شد و کلی باهم دعوا می کردیم . اما من که
علاقه بسیاری به عیسی مسیح داشتم و مدام این تشنگی دانستن از مسیح در من بیشتر می
شد و هر چه بیشتر از همکارم می شنیدم بیشتر این تشنگی و احساس می کردم و بیشتر
احساس خلاء در زندگیم و کمبود وجود محبت خدا و در زندگیم حس می کردم و بیشتر دوست داشتم
از او بدانم . سلام دوستان خوبم امیدوارم که حالتون خوب باشه من این وبلاگ و ساختم بخاطر اینکه خواستم کمی از تجربیات
شخصی خودم در آن بنویسم و شما نیز در این راستا با من سهیم باشید من در خانواده ای نسبتاً مرفه بدنیا آمدم پدرم امیر ارتش و
مادرم نیز در زمان پادشاهی آریامهر ایران ( اعلی حضرت همایون محمد رضا شاه پهلوی )
پرستار بود من در رشته معماری تحصیل کردم و رشته ام را خیلی دوست می
داشتم اما از کودکی علاقه خاصی به موسیقی مخصوصاً ارگ داشتم و همیشه آرزو می کردم
که بتونم یک کیبوریست خوب بشم تنها دختر خانواده هستم و 2 تا برادر دارم که از من بزرگتر
هستند البته لوس نیستماااااااااا خیلی از خصوصیاتم پسرانه بود ، آخه با 2 پسر بزرگ شده بودم
و چشم باز کردم اونا رو دیدم در زمان تحصیل نمی تونستم دوستی داشته باشم چون در
اون سن ، دخترا به فکر دوست پسر بودند اما در نظر من خیلی مسخره می اومد و می گفتم
که آخه مگه می شه که آدم با پسر دوست بشه مثل دوستی که اینا می خوان ؟؟؟؟؟؟؟ حالا
بماند که چه دوستی مد نظرشون بودااااااااااا بقیه داستان و در ادامه مطلب بخونید




ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


